... نمیخواهم دگر ،

 
      درد عشقی دارم و درمان نمــیــخـواهم دگر.
سیرم از غم تا ابد هم نان نمــیـخـواهم دگر.
 
 
میکشم دندان لقــو دور می اندازمش،
نان نباشدجان من ، دندان نمـــیـخـواهم دگر.
 
 
بی سرو ســـــــامانیم هم عالمی دارد خوشم.
باچنین سر، جان من ، سامان نمـیـخـواهم دگر.
 
 
داده ام فرمــان به دست روزگار بی مرام،
تا براند هــرطرف ، فرمان نمــیـخـواهم دگر.
 
 
عهد و پیمانی که بسـتـنـدان رفیقان کشک بود.
زین پسم بد عهدخوان، پیمان نمیخـواهم دگر.
 
 
هرکه آمد وقت رفتن تکه ای کند از دلم،
نیستم من، من مرده ام، مهمان نمیخـواهم دگر.
 
 
یک دل خوش باشدم کافی است، دنیا گو مباد.
مال این  دنیای  بی بنیان نمـیـخـواهم دگر.
 
 
بوسه شیرین لب هایــش اگرچه یاد باد.
یاد آن شب های جان،«ای جان»،نمیخـواهم دگر.
 
 
جمله مردم سر به روی سینه ای بگـذاشتند،
سهم ما  بیماری پســـتان ، نمیـخـواهم دگر.
 
 
 
 
نازنینا ، یاربا ، پـروردگارا ، یا کریم ،
جان ما مال خودت ، بسـتان ، نمـیـخـواهم دگر.
 
 
امیرحسین مقدم
 
 
 
 

گل مریم

 

جان من عشق تو را چیدن و دیدن هنر است.

باهمه عشوه گری , بر تو رسیدن هنر است.

 

 هرچه هم  ناز کنی , ناز کشت باز منم.

 نازنین ناز تو طناز کشیدن, هنر است.

 

 دل من تنگ شد و چاره آن روی تو شد.

 روی تو دیدن و  آن را نگزیدن , هنر است.

 

 من غرور تو ام ای کبک خرامان بخرام,

 سخن عشق ز حرف تو شنیدن, هنر است.

 

 تو درخت خوش این باغی و من می دانم,

 زان همه میوه یکی, زان همه چیدن هنر است.

 

کام من در طلب لعل لبت کام گرفت.

نازنین کام دل انگیز چشیدن, هنر است.

 

گل مریم , زشمیمت شده ام مست و خراب.

بی می و باده اگر مست شد این تن, هنر است.