... نمیخواهم دگر ،
درد عشقی دارم و درمان نمــیــخـواهم دگر.
سیرم از غم تا ابد هم نان نمــیـخـواهم دگر.
میکشم دندان لقــو دور می اندازمش،
نان نباشدجان من ، دندان نمـــیـخـواهم دگر.
بی سرو ســـــــامانیم هم عالمی دارد خوشم.
باچنین سر، جان من ، سامان نمـیـخـواهم دگر.
داده ام فرمــان به دست روزگار بی مرام،
تا براند هــرطرف ، فرمان نمــیـخـواهم دگر.
عهد و پیمانی که بسـتـنـدان رفیقان کشک بود.
زین پسم بد عهدخوان، پیمان نمیخـواهم دگر.
هرکه آمد وقت رفتن تکه ای کند از دلم،
نیستم من، من مرده ام، مهمان نمیخـواهم دگر.
یک دل خوش باشدم کافی است، دنیا گو مباد.
مال این دنیای بی بنیان نمـیـخـواهم دگر.
بوسه شیرین لب هایــش اگرچه یاد باد.
یاد آن شب های جان،«ای جان»،نمیخـواهم دگر.
جمله مردم سر به روی سینه ای بگـذاشتند،
سهم ما بیماری پســـتان ، نمیـخـواهم دگر.
نازنینا ، یاربا ، پـروردگارا ، یا کریم ،
جان ما مال خودت ، بسـتان ، نمـیـخـواهم دگر.
امیرحسین مقدم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ساعت 0:17 توسط امیر حسین مقدم
|
امیرحسین مقدم