دوراز من

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

 

مثل یک شاخه گلی ، شاخه گلی دور از من
مثل هم صحبتی صحبت رنجور از من

مثل کوه نمکی ، سبزه و خوش حرف و کلام
مثل دریای ارومیه ، تو پرشور از من

مثل یک زمزمه از کنج سه تار افتادی
رِنگ ناز از تو و یک گوشه ماهور از من

بی تو انگار که دیگر شده لبریز سکوت
چهچه بلبل و هم ناله تنبور از من

مثل یک نقطه پرنور درخشیدی تو
درشبی سرد و پر از وسوسه نوراز من

تو اگر روی بپوشی دل من خواهد مرد
نکن این باغِ پراز چلچله، مستور از من

من که سرمست توام، کاش تو هم گه گاهی
بی تعارف بشوی سرخوش و کیفوراز من

تو فقط یک کلمه ، یک بله کافیست ، بگو
بعداز آن خوشه پی خوشه اش انگور از من

 

#امیرحسین_مقدم
۱۶/آبان / ۱۳۹۵

 

 

میخواستم امشب غزلی نغز بسازم

مستفعل مستفعل مستفعل فعلن

کو حال و مجالی که بسازم غزلی را
دردانه کلامی ، سخنی ، بی بدلی را

زانگونه که کس نشنود از پیش و پسش حرف
حرفی دگر از عشق خوش و بی خللی را

کو حال و مجالی که بسازم غزلی نغز
با این همه علت ، سخن بی عللی را

از آن کلماتی که شود ترجمه هی بیش
از آن کلماتی که نباشد مللی را

از عشق نمانده اثری دور و بر من
بیهوده میندیش به بوس و بغلی را

انگار که یک زلزله ازنوع ده و نه
ماندست فقط نعش من اندر گسلی را

شاید که شکایت ببرم صفحه به صفحه
اینجا نه فقط ، لاهه بین المللی را

میخواستم امشب غزلی نغز بسازم
اما چه کنم شد غزلم کور و شلی را.


#امیرحسین_مقدم
۱۵ / آبان / ۱۳۹۵

ویرانه نمیخواهی

مفعول مفاعیل مفعول مفاعیل


ویرانه دلم گشتست ، ویرانه نمیخواهی ؟
یک باده از این جام و پیمانه نمیخواهی ؟

دیوانه منم من ، من ، مجنون خودآزارم
آزردن مجنونی دیوانه نمیخواهی ؟

دُردی کشم و دَردی جانم بکُشد بی تو
آواره ای از کویِ میخانه نمیخواهی ؟

قول و غزلم هستی، بی تاب و تبت هستم
یک سینهء مستان و مستانه نمیخواهی ؟

دیریست که چشمانت برما نگذشت از راه
یا راه نمیدانی ، یاخانه نمیخواهی

گیسوت پریشان شد، ای باد صبا ، آرام
این دست من و زلف و آن شانه نمیخواهی ؟

رو روسری ات بگشا تا بازشود بختم
شُرّیدن گیسویت بر شانه نمیخواهی ؟

آنقدر غزل گفتم هر بیت سراسر تو
بانام خودت شعر و افسانه نمیخواهی ؟

 

بامداد پنجشنبه ۲۹ پاییز
#امیرحسین_مقدم